
تفاوت ایده های کلاسیک و مدرن، دقیقا تو زندگی روزمره مون تجلی پیدا کرده. نسبی بودن زندگی مدرن در تقابل با مطلق بودن کلاسیسیزم. این نسبی بودن، شده یه سد رفتاری برای ما آدما. دیگه نمی تونیم به راحتی صفاتی مثل خوب و بد رو به کار ببریم. باید برای حرف زدن، کلی محاسبه انجام بدیم تا مبادا از حرفمون برداشت متفاوتی صورت بگیره. چون حرفمون به قدری نسبیه که نمی شه هیچ کیفیت خاصی رو بهش نسبت داد.
مصداق بارزش تعریف کردن از دیگرانه. برامون سخت شده کار فردی رو تایید کنیم یا از رفتارش تعریف کنیم. چرا؟ چون ممکنه برداشت درستی انجام نشه و طرف مقابل پر رو بشه؟ حیف نیست لذت و خوشی ناشی از تعریف شدن رو از کسی بگیریم فقط به دلایل خودخواهانه؟ همین طرز رفتار جامعه نیست که خوب بودن رو از شخص دور می کنه و به سوی بدی سوقش می ده؟ نه به این دلیله که فرد بعد از انجام خوبی ها، دیگه انگیزه ای واسه خوب بودن نداره؟
حالا می خوام شخصی اش کنم. تو حسرت یک تعریف درست حسابی ام. کاری نیست که انجام بدم و تحسین دیگران رو ایجاد کنه.(لطفا نگین مگه کار رو برای دیگران انجام می دی؟ دنبال کلیشه ها نیستم.) موندم چرا واسه اعتراض به بدی ها همه دنیا تا بن دندون مسلحن اما برای تشویق نه. همه این آدما معتقد به نسبیتن اما تو نسبیتشون هیچ اثری از خوش بینی نیست. چشماشون فقط برای دیدن جنبه منفی، کار می کنه. توی این گیرودار، بعضی وقت ها پیش میاد که وجدان بیداری بگه فلان کارت جالب بود. واقعا پر درمیارم. به قدری خوشحال می شم که طرف می فهمه و پیش خودش می گه "بی جنبه"! واقعا مشکل از منه؟
پ.ن: چندوقت پیش معلم دوست داشتنی سوم ابتدایی م رو تو خیابون دیدم. بعد روبوسی و احوال پرسی گفت: چطوری پسرم؟ یه شوقی تو وجودم ایجاد شد و بعدش یه اندوه. یادم اومد مدتهاست کسی با این عنوان خطابم نکرده. و چقدر نیاز دارم به این اصطلاح. این که حس کنی کسی هست که مواظبته. دلیلش چیه؟ من زیادی بزرگ شدم یا بزرگترام بی توجه شدن؟


م :
ن : كورش
