تبليغاتX
وبلاگ خاطرات يك جوان

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

کارل گوستاو یانگ: ما همه از چشمه واحدي به نام روح جهان مي جوشيم

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
م : ن : كورش

واقعا تعریف کردن اینقدر سخته؟

 تفاوت ایده های کلاسیک و مدرن، دقیقا تو زندگی روزمره مون تجلی پیدا کرده. نسبی بودن زندگی مدرن در تقابل با مطلق بودن کلاسیسیزم. این نسبی بودن، شده یه سد رفتاری برای ما آدما. دیگه نمی تونیم به راحتی صفاتی مثل خوب و بد رو به کار ببریم. باید برای حرف زدن، کلی محاسبه انجام بدیم تا مبادا از حرفمون برداشت متفاوتی صورت بگیره. چون حرفمون به قدری نسبیه که نمی شه هیچ کیفیت خاصی رو بهش نسبت داد.

 مصداق بارزش تعریف کردن از دیگرانه. برامون سخت شده کار فردی رو تایید کنیم یا از رفتارش تعریف کنیم. چرا؟ چون ممکنه برداشت درستی انجام نشه و طرف مقابل پر رو بشه؟ حیف نیست لذت و خوشی ناشی از تعریف شدن رو از کسی بگیریم فقط به دلایل خودخواهانه؟ همین طرز رفتار جامعه نیست که خوب بودن رو از شخص دور می کنه و به سوی بدی سوقش می ده؟ نه به این دلیله که فرد بعد از انجام خوبی ها، دیگه انگیزه ای واسه خوب بودن نداره؟

 حالا می خوام شخصی اش کنم. تو حسرت یک تعریف درست حسابی ام. کاری نیست که انجام بدم و تحسین دیگران رو ایجاد کنه.(لطفا نگین مگه کار رو برای دیگران انجام می دی؟ دنبال کلیشه ها نیستم.) موندم چرا واسه اعتراض به بدی ها همه دنیا تا بن دندون مسلحن اما برای تشویق نه. همه این آدما معتقد به نسبیتن اما تو نسبیتشون هیچ اثری از خوش بینی نیست. چشماشون فقط برای دیدن جنبه منفی، کار می کنه. توی این گیرودار، بعضی وقت ها پیش میاد که وجدان بیداری بگه فلان کارت جالب بود. واقعا پر درمیارم. به قدری خوشحال می شم که طرف می فهمه و پیش خودش می گه "بی جنبه"! واقعا مشکل از منه؟

 پ.ن: چندوقت پیش معلم دوست داشتنی سوم ابتدایی م رو تو خیابون دیدم. بعد روبوسی و احوال پرسی گفت: چطوری پسرم؟ یه شوقی تو وجودم ایجاد شد و بعدش یه اندوه. یادم اومد مدتهاست کسی با این عنوان خطابم نکرده. و چقدر نیاز دارم به این اصطلاح. این که حس کنی کسی هست که مواظبته. دلیلش چیه؟ من زیادی بزرگ شدم یا بزرگترام بی توجه شدن؟



چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391
م : ن : كورش

در جست و جوی ناکجاآباد

 وقتی یکی ازت می پرسه "چیکار می کنی؟" معمولا جواب مشخصی براش داری. مثلا داری کتاب می خونی، فیلم می بینی، قدم می زنی یا.... اما تا حالا پیش اومده در حال انجام کاری باشی که ندونی چیه؟ یعنی بگی "دارم..." و نتونی جمله رو کامل کنی. دقیقه ها و ساعت ها غرق باشی تو خودت، بدون اینکه به چیز خاصی فکر کنی. هرچند دقیقه یک بار به خودت بیای و بفهمی به یه نقطه خیره شدی و تعجب کنی! بعد بدون اینکه بفهمی دوباره بری تو خودت. چرخه ای که تکرار می شه. می دونی تلخی قضیه کجاشه؟ اون زمان ارزشمندی که داری هدر می دی. می دونی خوبیش چیه؟ اینکه چند وقتی از فکر کردن به بدبختیات دست می کشی و غرق ناکجاآباد درونت می شی.

 "در جست و جوی ناکجاآباد" مارک فارستر با بازی جانی دپ رو دیده باشی، می فهمی بعضی آدما حاضرن برای رسیدن به مزایای این حس، با معایبش کنار بیان. انگار بخشی از دنیا دنبال راهیه واسه فرار. فرار به ناکجاآباد. ناکجاآبادی که واسه آرزومنداش، شهر خوشبختیه و واسه اونایی که توش زندگی می کنن، جهنم. تلاشی واسه رفتن از چاله به چاه؟ اگه ازش دل بکنی و بچسبی به دنیای خودت، چی گیرت میاد؟ اونقدر مرد عمل هستی که دنیای خودتو بکنی شهر خوشبختی و دنبال یه جای حاضر و آماده نباشی؟

 همین الان که دارم می نویسم غرق ناکجاآبادمم! تویی که تا حالا اینجا نبودی، می دونی چه حسی داره؟ انگار می خوای حرکت کنی اما نمی تونی. می خوای از سکون خارج شی تا حس بهتری پیدا کنی. اگر حرکت نکنی که عذاب کشیدن ادامه داره. اگر حرکت کنی، می بینی اینم یه جور بده! بعد حرکته که فکر می کنی شاید بهتر بود حرکت نکنم. اما دیگه دیر شده، حالا که پا شدی باید تا تهش بری. تهش می دونی کجاست؟ آخر همین روز مزخرف. تا شبش برسه و بخوابی و فردا با همین حس بیدار شی. اگه می شد کنترلش کرد، اگه می شد راه فرارشو پیدا کرد، باور کن من مسیر برعکس رو می رفتم. از ناکجاآباد به دنیای واقعی. اما هرچه قدر تلاش می کنم نمی تونم.

 و لحظه هام دارن از دستم می رن...



جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391
م : ن : كورش

سفرنامه نوروزی 4

 کاهش جمعیت، آزادی عمل رو برای گردش افزایش داد. شب 9 فروردین سری به بازار کاسپین انزلی زدیم. جای تقدیر داشت واقعا. به تمام معنا تجربه حس مکان فوق العاده ای بود. راهروهای با عرض مناسب. گره های فضایی دلنشین. حقیقتا انسان رو از فضای خارج بازار جدا می کرد و دریچه های جدیدی رو به روش باز می کرد.

 روز دهم روز سفر نیم روزه به شهر های رشت و لاهیجان بود. زمان حضورمون در رشت رو اختصاص دادیم به گشت و گذار تو بازار ماهی. تا حالا تو بازار ماهی نفس عمیق کشیدین؟ یه بار امتحان کنین! یه اردک ماهی رو دیدم که با اینکه چند ساعت از صیدش گذشته بود هنوز نصفه نیمه نفس می کشید... قطعا دوست ندارین این صحنه رو تماشا کنین. در پایان هم سری به خیابان معروف رشت یعنی خیابان "گلسار" زدیم و بعد نهار به سمت لاهیجان به راه افتادیم. و اما لاهیجان...

 لاهیجان فوق العاده ست. یکی از خوش ساخت ترین شهرهای ایرانه بدون شک. ترکیب استادانه فضای سبز و فضاهای عملکردی، تونسته تفریح رو با زندگی روزمره گره بزنه. حرکت تو خیابونای لاهیجان اصلا خسته کننده نیست. مخصوصا اگه از بالای کوه معروف "شیطان" به سمت پایین نگاه کنید، این نظم و ساختار زیبا رو به خوبی درک می کنین. بعد از این گردش دلپذیر به انزلی برگشتیم تا برای بازگشت به خونه آماده شیم.

 روز یازدهم روز بازگشت بود. برای اولین بار بود که جاده رشت-قزوین رو تجربه کردم. چون همیشه از جاده طارم برمی گشتیم و کولاک شدید تو طارم مجبورمون کرد تغییر مسیر بدیم. توی جاده رشت هم چنان کولاکی بود که برای خوردن نهار مجبور شدیم  توی ماشین بمونیم و به سختی نهار بخوریم. با همه سختی ای که داشت خاطره منحصر به فردی بود.

 

پ.ن: دیروز با یه اکیپ دوست داشتنی رفتیم نمایشگاه کتاب. امسال لیست بلند بالایی تهیه کرده بودم تا تو نمایشگاه الکی دور خودم نچرخم. روز خیلی خوبی بود. دوستای جدیدی پیدا کردم و به تمام معنا شلوغ کردم. براتون چنین خوشی هایی رو آرزومندم.



جمعه هشتم اردیبهشت 1391
م : ن : كورش

سفرنامه نوروزی 3

 یه نکته ای که همیشه باید یادتون باشه این که موقع سفر، وقتی مردم شهر، یه رستوران رو تایید کردن هیچ وقت باورشون نکین! رستوران "تی نان تی" انزلی پیشنهاد مردم شهر بود. نمی شه از معماری داخلی زیبای بنا صرف نظر کرد، اما می شه به کیفیت متوسط غذاش اعتراض داشت! و این حقیقت تلخیه که بیانگر عدم اهمیت ما ایرانیا به کیفیت غذاییه که می خوریم.

 بامداد هفتم فروردین، تصمیم گرفتیم یک پیاده روی اساسی در کنار دریا داشته باشیم. بعد از تقریبا 4 کیلومتر پیاده روی متوجه شدیم که به زودی تور ماهی ها از دریا کشیده می شه و اگه 30 دقیقه صبر کنیم می تونیم شاهد اون لحظه باشیم. از پدرم اصرار که وایسیم و از عموهام انکار. به هر حال صبر کردیم. اما پا قدم خوبی برای صیادای زحمتکش نداشتیم. تعداد ماهیای صید شده خیلی کم بود. از طرفی ناگهان به شکل عجیبی همه جا رو مه گرفت. طوری که همدیگه رو به سختی پیدا می کردیم. ما هم سرخورده از خراب شدن تفریحمون ساعت چهار و نیم رفتیم خونه تا بخوابیم!

 میان برنامه: یکی از نکات جالب در مورد خونه ای که اجاره کرده بودیم این که سرویس بهداشتی و حمامش خیلی بزرگتر از استانداردهای خونه ای با اون ابعاد بود. چیزی نزدیک به ده متر مربع. این فضای اضافی باعث شده بود موقع نصب مبلمان دست و دلبازی به خرج بدن. مثلا شلنگ دستشویی از کاسه دستشویی 55 سانتیمتر فاصله داشت و رسیدن دست به شلنگ احتیاج به آمادگی بدنی داشت!

 بامداد هشتم فروردین دوباره به پیاده روی رفتیم تا شکست شب گذشته رو جبران کنیم! و واقعا هم موفق شدیم. دیگه خبری از مه نبود و ماشین های زیادی کنار دریا ایستاده بودن و با صدای بلند ضبط به رقص مشغول بودن. اتفاقا یکی از این ماشینا هم شهری ای بود که به رقص ترکی تسلط خاصی داشت و دلمون رو شاد کرد. صبح که شد تصمیم گرفتیم یه سری به کشتی تفریحی میرزا کوچک خان بزنیم. این کشتی از ساعت 3 بعد از ظهر شروع به حرکت می کرد و تا 6 تو دریا بود. برای شما دوست خوبی که گذرت به اونجا خواهد افتاد بگم که هزینه کشتی برای هر نفر 35 هزار تومن بود. یه تفریح کامل با امکانات خوب. اما متاسفانه ابری شدن دوباره هوا، حرکت اون روز کشتی رو کنسل کرد و ما دستمون تو حنا موند! صبح نهم خانواده پدرم برگشتن! و این به معنی کاهش تعداد، به 5 نفر بود! کاهش نفراتی که فاز نهایی سفر رو کلید زد.

 پایان برنامه: یکی از مشکلاتی که من تو سفر با اطرافیانم دارم، سیستم عجیب بدن منه که در مقابل گرما به شدت حساسه. از طرفی اطرافیانم به شدت سرمایی هستن و بخاری شبانه روزی با شدت تمام روشن بود. شبا با عذاب زیادی خوابم می برد و صبحا با عذاب بیدار می شدم! یه فکری باید به حال خودم بکنم.



شنبه دوم اردیبهشت 1391
م : ن : كورش

تنهایی لحظه ها، لحظه های تنهایی

 تنهایی لحظه ها، لحظه های تنهایی؛ کدامین معنا این چنین دیوانه وار احاطه ام کرده است. هرچه بیشتر تلاش می کنم، عمق این احساس مبهم افزایش می یابد. لحظه هایم را با نیم نگاهی به آزادی از بند همان لحظات می گذرانم اما ناگهان به خود می آیم و همچنان خود را گرفتار لحظه ها می یابم. لحظه هایی که از شدت تنهایی، مرا همراه خود می کنند. اسیر می شوم بدون آنکه بدانم. بدون آنکه تلاشی برای آزادی انجام دهم. تا به خود می آیم، لحظه ای دیگر اسیرم می کند. به کدامین گناه این لحظه ها مرا قربانی خود کرده اند، نمی دانم.

 این حرف ها را که می زنم، مطمئن می شوم که "تنهایی لحظه ها" بهترین تعبیرست. اما می دانم که "لحظه های تنهایی" را در ناخودآگاه روزانه ام حس کرده ام. در لحظاتی که اسیر "تنهایی لحظه ها" شده ام به عالم "لحظات تنهایی" فرو رفته ام. سفری از یک اسارت به اسارت دیگر. سفری از یک بی معنایی به یک معنای تلخ. نمی دانم بی معنایی را برگزینم یا معنای تلخ را. بی معنایی گنگ و مضر است چون دنیا را فراموشم می کند. اما معنای تلخ هرچه قدر هم که تلخ باشد، در قالب کلمات قابل بیان است. قابل بیان که باشد قابل هضم است. قابل هضم که باشد، درک دیگران را از موقعیت من افزایش می دهد. اگر بفهمندم دیگر تنها نیستم. اما چون این امکان وجود ندارد، همچنان "لحظات تنهایی" وجود دارند. از هر طرف که می روم به بن بستی معنایی(معنوی) می رسم. در میان دو معنا گیر افتاده ام. تلاشم برای خروج بی فایده است. عددی هستم بین 1 و 2. از 1.2 به رادیکال 3 تبدیل می شوم و به اعدادی دیگر، اما از محدوده 1 تا 2 هرگز خارج نمی شوم. مسیر رسیدن به اهدافم بین 1 و 2 نیست اما چه کنم؟ درگیر دو حس "تلخی" و "بی معنایی" ام. "تنهایی" رادیکال 2 ای است بین "تلخی" و "بی معنایی". گویی مسیری است برای رسیدن به "بی معنایی". و "تلخ" است که مخاطبم همچنان از درک من عاجز است...



شنبه بیست و ششم فروردین 1391
م : ن : كورش

سفرنامه نوروزی 2

 روزهای دوم، سوم و چهارم فروردین، آسمان آفتابی آفتابی بود. روزهایی که شرایط جوی برای گردش در سطح شهر و انجام بازی های دسته جمعی فراهم بود. فوتبال و بدمینتون در نزدیکی ساحل کاملا ماسه ای انزلی واقعا لذت بخش بود. خیلی فرق داره نوع حرکت توپ در نزدیکی دریا با جاهای دیگه! روز سوم در حال قدم زدن تو شهر بودیم که پدرم تصمیم گرفت حس "ملوان پرستی" انزلیچی ها رو تحریک کنه. نزدیک یکی از مردم شهر با صدای بلند از من پرسید "ملوان- داماش امروزه"؟ یه دفعه اون فرد از جاش پرید و گفت "نه فرداس. بابا ما هم دستی بر آتش داریما! از ما بپرس". پدر هم که منتظر همچین فرصتی بود سریع گفت "فقط پرسپولیس"! اون فرد هم گفت "تیم فقط ملوان. اون لباس قرمز رو از تنت بکن"! با توجه به برد 6-1 روز گذشته پرسپولیس ما هم با اعتماد به نفس خاصی شروع کردیم به کری خوندن، البته دوستانه و با خنده! این تقارن جالب که پدر در اون لحظه قرمز پوشیده بود هم به طنز قضیه اضافه کرد.

 پسر عموی 3 ساله م که همسفرمون بود، با لحن شیرین کودکانش به خنده های جمع کمک شایانی می کرد. کیان که دختر خاله م یکتا رو تو رنج سنی خودش می دید، انرژی گرفته بود و هرجا می رفت، لفظ "نکتا" از دهنش نمی افتاد. ما که فهمیدیم کیان تو تلفظ حرف "ی" مشکل داره، ازش می خواستیم که از "یک" تا "پنج" بشمره و اون هم با کلمات خودش به خنده می افتاد.

 اما آفتابی بودن روز چهارم، ما رو به سوی یک تصمیم اشتباه سوق داد. قرار گذاشتیم که صبح به سمت آستارا حرکت کنیم. من که از شب قبلش تمام تلاشم رو به کار بسته بودم تا بقیه رو از رفتن به آستارا منصرف کنم، چون موفق نشده بودم، با دید منفی پا به این شهر گذاشتم(دید منفی ای که نشات گرفته از سفرهای قبلیم بود). چشمتون روز بد نبینه. به طور خلاصه می شه گفت "هیچی". نه تنها قیمت ها گرون تر از شهرای دیگه بود که هیچ چیز با ارزش و درخور خریدن هم پیدا نمی شد. از طرفی معماری شهر هیچ نکته شاخصی نداشت تا من بیچاره سرگرم شم. نتیجه اینکه شب، همگی خسته و متفق القول در این مورد که یک روزمونو سوزوندیم، به انزلی برگشتیم.

 اما شب چهارم برعکس روزش، خوش گذشت. با دو تا از عموهام و پدرم رفتیم کنار دریا و 1 ساعت تمام پیاده روی کردیم. دریای آروم(آرامش قبل از طوفان) و جمعیتی که شاد و خرم کنار دریا جمع شده بودن، تاثیر مثبتی روی اطرافیان می ذاشتند. من و عموم سرگرم صحبت شدیم و با یادآوری خاطرات بچگی من و البته چند نکته آموزنده! شب رو با لذت به پایان رسوندیم.

 تبصره: پدربزرگام دو تایی موندن تو انزلی و با ما نیومدن آستارا. طفلکیا حوصله شون سر رفته بود و شب که برگشتیم خیلی بداخلاق بودن! کاش منم پیششون می موندم و از صبح تا شب تخته نرد بازی می کردیم!!



چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
م : ن : كورش

سفرنامه نوروزی 1

 آخرین روزهای سال 90 برای من تحت تاثیر شکوه و سرور چهارشنبه سوری سپری شد. یکی از چهارشنبه سوری هایی که جمع افراد فامیل در کنار هم به چیزی جز برگزاری یک مراسم ایرانی زیبا فکر نمی کردن. شبی که من دوربین به دست گرفتم تا این لحظه های زیبای در کنار هم بودن در حضور "آتش" رو ثبت کنم. فردای چهارشنبه سوری باید بین کنسرت خواجه امیری و کارگاه شعری که تو فرهنگسرا برقرار بود یکی رو انتخاب می کردم و قلب من به کارگاه شعر رای داد. نکات جالبی رو یاد گرفتم و به شعرهای زیبای جوونای شهرمون گوش کردم و با افرادی آشنا شدم که ازم دعوت کردن تو محافل داستان نویسی و نقد کتابشون شرکت کنم که خوراک خودمه!

 سال نو مبارک!

 روز اول سال 91 ساعت 11 صبح به مقصد انزلی حرکت کردیم. امسال بر خلاف هر سال که از جاده طارم راهی شمال می شدیم، تصمیم بر این شد که از جاده ای به اسم نیکوئیه بریم تا تجربه ای جدید رو رقم بزنیم. چشمتون روز بد نبینه! هرچیزی بهش می شد گفت جز جاده! دست اندازهایی به عظمت یک تلویزیون 200 اینچ! و عمق یک متر داشت! نمی تونستیم سریع حرکت کنیم و اگر هم سرعت بالا می رفت، سقوط ناگهانی در یکی از دست اندازای فوق الذکر، کل سیستم بدنمون رو اوراق می کرد. به هر بدبختی بود ساعت 7 رسیدیم انزلی. قبلا دو تا ویلا رزرو کرده بودیم. وقتی رسیدیم متوجه شدیم نه تنها ویلا برامون نگه نداشتن بلکه ویلاهاشون اصلا مناسب خلق و خوی خانوادگی ما نیست. یه جای تنگ و تاریک که فقط می شه توش خوابید. وقت رو تلف نکردیم واسه دهن به دهن شدن با آدمی که شعور نداشت که مردم روز اول عید به امید ویلای رزرو شدشون از شهر دیگه کوبیدن اومدن اونجا. چون همه خسته بودیم رفتیم داخل شهر و یه ویلای معمولی یک شبه گرفتیم تا فردا صبح با فکر راحت دنبال ویلای مناسب باشیم.

 صبح روز بعد خیلی سریع تر از اونی که فکرشو می کردیم ویلا پیدا کردیم. یه جای خوب و بزرگ با امکانات کامل. همون روز عصر گروه دوم خانوادمون هم رسیدن تا یه سفر فامیلی( با پدر بزرگ و مادربزرگ مادری و پدریم!) خوب شروع بشه.



سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390
م : ن : كورش

یه روز ایرانی...

 امروز روز ماست، یه روز ایرانی اصیل، روزی که بر اصل عشق بنا شده، عشقی که امروز شاید دیگه به اندازه قدیمایی که ما نبودیم زیاد نباشه، اما اگه باشه به همون پاکیه...
به خاطر وطنم، ایرانم، عشقم و همه وجودم...

چهارشنبه سوری همه دوستای خوبم مبارک، هر ایرانی ای که به ایرانی بودنش افتخار می کنه، هر ایرانی ای که نمی تونه تصور کنه غیر ایرانی بودن رو، هر ایرانی ای که عشق به وطنش قوی تر از هر حس دیگه وجودیشه..
 چهارشنبه سوریتون دوباره مبارک، ایران پاینده...


شنبه بیستم اسفند 1390
م : ن : كورش

فاصله مساحی تا عمل

 یکشنبه هفته گذشته، زمان شامی بود که به دوستام وعده اش رو داده بودم؛ به مناسبت فتح اسکار توسط اصغر فرهادی. عصر و شب دلپذیری بود که با بگو بخندهای زیرکانه و طرح سوالات عجیب، جذابیت بیشتری پیدا کرد.

 اما یکشنبه اتصال ظریفی با چهارشنبه پیدا کرد. چهارشنبه دل رو به دریا زدم. دریایی که آبش رو یکشنبه شب با بارون شدید شام دسته جمعی تامین کرده بودم.(خیلی استعاری شد نه؟) از چهارشنبه شب به بعد، زندگیم رنگ و بوی دیگه ای به خودش گرفته، از کرختی درومدم و شوق جدیدی پیدا کردم.

 بامداد امروز اصغر فرهادی وارد ایران شد. استقبال مردم گسترده بوده. امیدوارم مشکلی براش به وجود نیارن.

 "از مساحی تا عمل کیلومترها فاصلست" یعنی چی؟ نقشه بردارها، برداشت کردن نقشه زمین با استفاده از دوربین های مخصوص رو با عنوان "مساحی" می شناسن(خواستم بگم 2 واحد نقشه پاس کردم). خب حالا اگه مساحی رو با این تعریف بشناسیم و عمل کردن رو همون شروع عملیات ساختمانی، اونوقت تکلیف قید "کیلومترها" چی می شه؟ این ارتباط رو کسی می تونه توضیح بده؟ "از حرف تا عمل فاصله زیادیه" منطقی ترین حالت این ضرب المثله، اما موردی که من بهش اشاره کردم خیلی برام مبهمه.



یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
م : ن : كورش

نهایت پایان

 پناه می جویم از هستی، در فراری بی دلیل از عشق، عشقی که ابراز می گردد و جرات بروز ندارد...

 نفسم در سینه حبس، نگاهم مشتاق پلک ناخودآگاه معشوق، قلبم سرشار از تردید رخنه کرده در ذهنم...

 لحظه لحظه نزدیک تر، به شروعی ترسان، به حرکتی لرزان و در نهایت به پایانی افتان...

 راه گریزم نیست از این نهایت پایان...